کاربری جاری : مهمان خوش آمدید
 
خانه :: شعر
موضوعات

اشعار



زبانحال حضرت سیدالشهدا با حضرت قاسم علیهم السلام

شاعر : غلامرضا سازگار     نوع شعر : مدح و مرثیه     وزن شعر : فاعلاتن مفاعلن فع لن     قالب شعر : مثنوی    

ای جـگــر پــارۀ امـام حـسـن            وی ز سر تا به پا تـمام حسن

تـیـرها بر جـگـر زده گـرهت            زخـم‌هـا بر بـدن شده زرهـت


گرگ‌ها بر تن تو چنگ زدند            دلشان سنگ بود و سنگ زدند

ای در آغوش من فتاده ز تاب            یک عمو جان بگو دوباره بخواب

جـگـر تـشـنـه‌ات کـبـابـم کـرد            داغ تـو مـثـل شـمـع آبـم کـرد

تو که دریـا به چشم من داری            موج خون از چه در دهن داری

گل خـونـیـن من! گـلاب شدی            پای تا سر ز خون خضاب شدی

زخـم‌هـایت چو لاله در گلشن            بـدنـت مـثــل حــلـقـۀ جـوشـن

ای مرا کشته دست و پا زدنت            جـگـرم پـاره پـاره‌تـر ز تـنت

من عـمـوی غـریب تو هـستم            کم بزن دست و پا روی دستم

سـورۀ نـور گـشـتـه پـیکـر تو            آیـه آیـه‌ سـت پـای تـا سـر تـو

بـعـد اکـبـر تـو اکـبـرم بـودی            بـلـکـه عـبـاس دیـگـرم بـودی

خـجـلـم از لـبـان عــطـشـانـت            جگرم سوخت از عـمو جانت

شهد مرگ از کف اجل خوردی            از دم تـیـغ‌هـا عـسـل خوردی

بـس کـه دلـــدادۀ خــدا بــودی            بس که از خویشتن جدا بودی

تـلـخـی مـرگ از دم خــنـجـر            از عسل گشت بر تو شیرین‌تر

لالـه بـودی و پـرپـرت کردند            پاره پاره، چو اکـبـرت کردند

لالــۀ پــرپــرم، عــزیــز دلــم            تا صف محشر از حسن خجلم

نــشــود تـا ابــد فـــرامــوشــم            قاسـمـش داد جـان در آغـوشم

تا که خیزد شفا ز خاک رهت            اشک "میثم" نـثـار قـتـلـگـهت

: امتیاز
نقد و بررسی

بیت زیر به دلیل مستند نبودن و مغایرت با روایت‌های معتبر حذف شد، زیرا موضوع زیر سم اسب ماندن بدن حضرت قاسم اشتباه برداشت از روایت تاریخی است؛ زیرا همانگونه که آیت الله شعرانی در ترجمه نفس المهموم ص ۲۸۱، آیت الله‌ اشراقی در اربعین الحسینیه ص ۱۶۲ و محققین مقتل جامع ج ۱ ص ۸۲۹ تأکید می‌کنند کسانی همچون علاّمه مجلسی که نوشته‌اند بدن حضرت قاسم پایمال سُم اسب شد، در ترجمه تاریخ الامم والملوک ( تاریخ طبری ) اشتباه کرده‌اند زیرا ضمیر ذکر شده در تاریخ الامم و الملوک به عَمْرُو بْنِ سَعْدِ اَزْدِي برمی‌گردد نه حضرت قاسم؛ زیرا در ادامۀ همین گزارش نوشته شده است اسبها بدن او را پایمال کردند تا مُرد؛ هنگامی که گردوغبار فرو نشست دیدند امام حسین علیه السلام بالای سر قاسم نشسته و قاسم پاهای خود را به زمین می‌کشد. این جمله نشانگر زنده بودن حضرت قاسم است در صورتیکه متن روایت گوید کسی که بدنش پایمال سُم اسبها شد در همان لحظه مُرده است؛ جهت کسب اطلاعات بیشتر به قسمت روایات تاریخی همین سایت مراجعه کرده و یا در همین جا کلیک کنید.

زخـم تـن آیـه‌هـای نــور شـده            پــایــمــال ســم ســتــور شـده

مدح و شهادت حضرت قاسم علیه‌السلام

شاعر : محمد رسولی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفاعلن مفاعلن مفاعلن مفاعلن قالب شعر : غزل

تو خواستی کمی ز کار عشق سر درآوری            و از نهالِ قـامتِ خودت ثـمر درآوری

همین‌که از عمویِ خود گرفتی اذنِ رزم را            نمانده بود انـدکی، ز شوق پَر درآوری


سَرِ نترس داری و پدربزرگِ تو علی‌ست            عجیب نیست از تنت، زره اگر درآوری

نداشت قلعه کربلا، وگرنه که برایِ تو            نداشت کار تا ز چارچوب در درآوری

رجز بخوان و خاندانِ خویش را به رخ بکش            که کفرِ این سپاهِ کـفـر، بیشتر درآوری

نشد حریف تو کسی و می‌كنند دوره‌ات            خدا کند که جان سالم از خطر درآوری

ز اسب واژگون شدی به شوقِ شیشۀ عسل            چگونه از میان خاک‌ها شکر درآوری؟!

هنوز زنده بودی و به پیکر تو تاخـتـند            تو لخته لخته از دهان خود گُهَر درآوری

سبک نمی‌شود مصیبتِ تو با دو قطره اشک            تو گریۀ حسین نَه، از او جگر درآوری

از این به بعد هم‌قَدِ پسر عموت می‌شوی            برو که روی نیزه‌ها ز عشق سردرآوری

: امتیاز
نقد و بررسی

بیت زیر به دلیل تحریفی بودن حذف شد؛ موضوع نامه امام حسن برای اذن جنگیدن حضرت قاسم در هیچ کتاب معتبری نیامده است و این قصۀ جعلی برای اولین بار در قرن دهم در روضة الشهدا جعل شد و هیچ سندی هم ندارد؛ جهت کسب اطلاعات بیشتر به قسمت روایات تاریخی همین سایت مراجعه کرده و یا در همین جا کلیک کنید

امـانـتـی به مـادرِ تو داده بود مـجـتـبی            سپـرده است نامه را دَمِ سفـر درآوری

بیت زیر سروده اصلی شاعر محترم است اما پیشنهاد می‌کنیم به منظور حفظ بیشتر حرمت اهل بیت علیهم السلام و  انتقال بهتر معنای شعر بیت اصلاح شده که در متن شعر آمده را جایگزین بیت زیر کنید

ز اسب سرنگون شدی به شوقِ شیشۀ عسل            چگونه از میان خاک‌ها شکر درآوری؟!

زبانحال حضرت سیدالشهدا با حضرت قاسم علیهم السلام

شاعر : سید هاشم وفایی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن قالب شعر : غزل

به زیر نـیزۀ دشـمن تنت رهـا مانده            عمو فـدای تو گردد، تنت كجا مانده

صدا زدی تو عمو را ولی خبر دارم            كه نيمی از نفست در گلوت جا مانده


گل بهشتی من گرچه پرپرت كردند            شميم ناب تو در خاک كـربـلا مانده

ز پشت پـردۀ خونين اشك خود ديدم            به عضوعضو تنت زخم نيزه‌ها مانده

هـنوز ظرف عـسل از لبت نـيـفـتاده            هـنوز روی لـبت، نـقـش ربنـا مانده

صـدای خـوانـدن امّن يجـيب می‌آيـد            كه نجمه منتظرت دست بر دعا مانده

تو را چگونه برد خيمه‌گه عمو؟! بنگر            كنار جسم تو از پا در اين منا مانده

نوشت اشك «وفایی» پس از شهادت تو            حديث عـاشـقی‌ات بر زبان ما مانده

: امتیاز
نقد و بررسی

بیت زیر به دلیل مستند نبودن و مغایرت با روایت‌های معتبر تغییر داده شد، زیرا موضوع زیر سم اسب ماندن بدن حضرت قاسم اشتباه برداشت از روایت تاریخی است؛ زیرا همانگونه که آیت الله شعرانی در ترجمه نفس المهموم ص ۲۸۱، آیت الله‌ اشراقی در اربعین الحسینیه ص ۱۶۲ و محققین مقتل جامع ج ۱ ص ۸۲۹ تأکید می‌کنند کسانی همچون علاّمه مجلسی که نوشته‌اند بدن حضرت قاسم پایمال سُم اسب شد، در ترجمه تاریخ الامم والملوک ( تاریخ طبری ) اشتباه کرده‌اند زیرا ضمیر ذکر شده در تاریخ الامم و الملوک به عَمْرُو بْنِ سَعْدِ اَزْدِي برمی‌گردد نه حضرت قاسم؛ زیرا در ادامۀ همین گزارش نوشته شده است اسبها بدن او را پایمال کردند تا مُرد؛ هنگامی که گردوغبار فرو نشست دیدند امام حسین علیه السلام بالای سر قاسم نشسته و قاسم پاهای خود را به زمین می‌کشد. این جمله نشانگر زنده بودن حضرت قاسم است در صورتیکه متن روایت گوید کسی که بدنش پایمال سُم اسبها شد در همان لحظه مُرده است؛ جهت کسب اطلاعات بیشتر به قسمت روایات تاریخی همین سایت مراجعه کرده و یا در همین جا کلیک کنید.

به زير سُمّ ستـوران تنت رهـا مانده            عمو فـدای تو گردد، تنت كجا مانده

مدح و شهادت حضرت قاسم علیه‌السلام

شاعر : جعفر عباسی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن قالب شعر : مثنوی

چه خوب، مرگ خریدار زندگانی توست            حیـات طـیّـبه تصویر نوجـوانی توست

چه قد کشیده درون تو شوق رزم ای ماه            که هست قامت جـوشن برای تو کـوتاه


به پـای شوق تو پـای رکاب هم نرسید            کسی شبیه تو دست از جوانی‌اش نکشید

لـبـت به تـلـخـی دنـیـا حـلاوت افـزوده            که شهـد، شـاهـد شیـرین‌زبانی‌ات بوده

چقدر از نـفـست دشت عـطـرآگـین شد            چقدر از سـخنت کام شهـد شـیـرین شد

تمام حُـسنِ حَـسن‌زاد خویش را بـردار            برو به جمع شهیدان «اولئکَ اَلاَبرار»

برو به بحر رجز بین دشت طوفان کن            به موج عشق بزن، مرگ را هراسان کن

رجز بخوان که شود زنده کوفۀ اموات            که گوش هلهله‌ها کر شود از این آیات

برای عقل مگر نقشی از جنون بکشی            برو که معرکه را هم به خاک و خون بکشی

برو به کـوری چـشمان مست هلهـله‌ها            بدوز چـشم خـودت را به تیر حرمله‌ها

بگو به تیغ که از فـرق ماه ما پیداست!            که فـرق آل عـلی با بنـی‌امـیه کجاست!

که نـنگ نـام کجـا، عـزت قـیـام کجا!؟            حـسینِ صبـح کجـا و یـزیـدِ شام کجا!؟

بگـو حـسـیـن نـدارد دمی سـر سـازش            به پا نکرده در این دشت خیمۀ خواهش

برو که رفـتن تو مـانـدگـار خـواهد شد            پس از تو لشکر دشمن غبار خواهد شد

گـرفـتـه‌انـد فـقـط نـیـزه‌ها تو را در بـر            حـسـین می‌چـکـد از پیکـر تو سرتاسر

چقدر کـام زمین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ تـشـنۀ شهـادت توست            تو می‌روی و ‌دلم ‌‌‌کشتۀ حکایت توست

: امتیاز

زبانحال حضرت سیدالشهدا با حضرت قاسم علیهم السلام

شاعر : محمدجواد غفورزاده نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن قالب شعر : غزل مثنوی

ای ماه من که چـشـم و چـراغ نبـوّتی            ریــحـانـۀ بـهــشـتـی بــاغ نــبــوّتـــی

ای جلوه کرده حُسن تو چون گوهر از صدف            ای یـادگـار سـبـزتـرین گوهـر شرف


ای آیه‌های حسن تو وَاللَّیل و وَالنَّهـار            ای سرو سرفراز پس از سیـزده بهار

ای متّصل به وحی و نبـوّت وجود تو            مـاه شـب چـهـاردهـم در سـجــود تـو

دُرِّ یـتـیــم مـن، قــدمـی پـیـش‌تـر بـیـا            یـعـنی به دیـده‌بـوسـی من بیـشـتـر بیا

گرد یـتـیـمـی از رخ تو پـاک می‌کـنم            لب را به بـوسۀ تو طـربـنـاک می‌کنم

ای نـوبـهـار حُـسن در آفـاق معـرفت            پـیـشـانـی تو مـطـلـع اشـراق معـرفت

ای نوجوانی تو، سرآغاز شورِ عشق            ای روشنای دیدهٔ مـوسای طورِ عشق

عـشق و عـقـیـده، آیـنـهٔ روشن تو شد            تقوا و معرفـت، زره و جوشن تو شد

ای پـاگـرفـتـه سروِ قـدت در کنار من            ای چـون عـلی قـرار دل بی‌قرار من

ای ماه من که از افـق خیمه سر زدی            آتش به جان عشق، به مژگانِ تر زدی

وقـتی صـدای غـربت اسـلام شد بلـند            مـثـل عـقـاب آمـدی ایـنجا و پر زدی

از لـحـظـهٔ وداع من و اکـبـرم چـقدر            با الـتـمـاس بر در این خـانه در زدی

تا من به یک اشاره دهم رخصت جهاد            خود را به آب و آتش از او بیشتر زدی

«اول بـنـا نـبـود بـسـوزنـد عـاشقان»            اما تو خیمه در دل شور و شرر زدی

نخل بلند عاطـفه! این التهاب چیست؟            این شوق پر گشودن مثل شهاب چیست؟

روح شتـابناک تو غرق شهادت است            در هر نگاه نابِ تو برق شهادت است

با غیرت تو واهمۀ ساز و برگ نیست            در روشن ضمیر تو پروای مرگ نیست

مرگ از حضور چشم تو پرهیز می‌کند            تیغ از سـتـیغ خـشم تو پرهـیز می‌کند

ای موج اشک و آه تو«اَحلی مِنَ العسل»            ای مرگ در نگاه تو «اَحلی مِنَ العسل»

مانند گیسوی تو که چین می‌خورد هنوز            شمشیر تو نوکش به زمین می‌خورد هنوز

اما چه می‌شود که دل از دست داده‌ای            در راه دوست آنچه تو را هست داده‌ای

شور جهاد در دل تو شعله‌ور شده‌ست            یعنی تمام هستی تو بال و پر شده‌ست

اشـکـم خـیـال بـدرقـه دارد، خدای را            آهسته‌تر که وقت دعای سفر شده‌ست

از اشک تو جواز شهادت طلوع کرد            از چهرهٔ تو صبح سعادت طلوع کرد

قـربـان نـاز کـردنت ای نـازنـیـن من            گوش تو آشناست به «هل من معین» من

شوق تو چون تلاوت قرآن شنیدنی‌ست            بالا بلند من، حـرکـات تو دیـدنـی‌ست

ای ابروی تو خورده ز غیرت به هم گره            ای قامت ظریف تو کوچکتر از زره

داری به جنگ اگرچه شتاب، ای عزیز من            پایت نمی‌رسد به رکاب، ای عزیز من

گـلـبرگ چهـره در قـدم من گـذاشـتی            کـوه غـمی به روی غـم من گـذاشـتی

: امتیاز

زبانحال حضرت قاسم با سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : سیدرضا جعفری نوع شعر : مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن قالب شعر : غزل

هيچ موجى از شكست شوق من آگاه نيست            در كـنار سـاحـلم امّا به دريا راه نيست

تا مپـنـدارند با مرگم تو مى‌مـيرى بگـو            اين‌كه می‌بينيد فعل است و ظهور، الله نيست


در مسير لا و الا خـون عـاشـق مى‌دود            در دل معشوق مطلق راه هست و راه نيست

كاروان تشنه، اشكت را نشانم داده است            منزل من چشم‌هاى توست، پلک چاه نيست

مى‌برى من را و پا را مى‌كشم روى زمين            در ركاب شوق حرف از قامت كوتاه نيست

صوت داود است جارى از فضاى سينه‌ام            در مسيرش استخوانى گاه هست و گاه نيست

مى‌زنـيدم ضربه امّا من نمى‌ريـزم فرو            كوه را هيچ التفاتى بر هجوم كاه نيست

: امتیاز
نقد و بررسی

بیت زیر به دلیل مستند نبودن و مغایرت با روایت‌های معتبر حذف شد، زیرا موضوع زیر سم اسب ماندن بدن حضرت قاسم اشتباه برداشت از روایت تاریخی است؛ زیرا همانگونه که آیت الله شعرانی در ترجمه نفس المهموم ص ۲۸۱، آیت الله‌ اشراقی در اربعین الحسینیه ص ۱۶۲ و محققین مقتل جامع ج ۱ ص ۸۲۹ تأکید می‌کنند کسانی همچون علاّمه مجلسی که نوشته‌اند بدن حضرت قاسم پایمال سُم اسب شد، در ترجمه تاریخ الامم والملوک ( تاریخ طبری ) اشتباه کرده‌اند زیرا ضمیر ذکر شده در تاریخ الامم و الملوک به عَمْرُو بْنِ سَعْدِ اَزْدِي برمی‌گردد نه حضرت قاسم؛ زیرا در ادامۀ همین گزارش نوشته شده است اسبها بدن او را پایمال کردند تا مُرد؛ هنگامی که گردوغبار فرو نشست دیدند امام حسین علیه السلام بالای سر قاسم نشسته و قاسم پاهای خود را به زمین می‌کشد. این جمله نشانگر زنده بودن حضرت قاسم است در صورتیکه متن روایت گوید کسی که بدنش پایمال سُم اسبها شد در همان لحظه مُرده است؛ جهت کسب اطلاعات بیشتر به قسمت روایات تاریخی همین سایت مراجعه کرده و یا در همین جا کلیک کنید.

روى بر سمّ ستوران دادم و گفتم به خاک            در مقام جلـوهٔ خورشيد جاى ماه نيست

زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : محسن حنیفی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن قالب شعر : غزل

آغـوش بــارگـاه تـو تـا بـار عــام داد            احـلی من الـعـسل به من تـلـخ‌کـام داد

عرش خـدا همیشه به تو تکیه می‌زند            این‌بار تکـیه بر تو در آن ازدحام داد


دیـدم نگـاه بی‌رمـقـت سوی خـیـمـه‌ها            آرامـشـی عـجـیـب به اهـل خـیـام داد

لبخند تشنۀ تو ترک خورد از عـطش            وقتی فـرات بر لب خشکـت سلام داد

ای حیِّ لایمـوت چرا زیر دشـنه‌ای؟!            جان را سزاست پای تو عالی مقام داد

صبح تن تورا چه کسی بر زمین کشید؟!            جـسم تو را به چکـمـۀ نا اهل شام داد

دلشوره‌ای به سینۀ پاکت جلـوس کرد            باید تو را شـهـیـد غـم خـیـمـه نـام داد

ممنون تیغ هستم از اینکه در آن غروب            دسـت مـرا دوبـاره به دسـت امـام داد

وقتی چـکـامـه‌های لبت گفت یا حسن            حُـسـن خـتـام بـر غـزلـی نـاتـمـام داد

زهرا رسید و بر تن زخمی تو گریست            با گـریـه زخـم‌هـای تو را الـتـیـام داد

: امتیاز

مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیه‌السلام

شاعر : وصال شیرازی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن قالب شعر : غزل

دردم، ز کودکی‌ست که با روی همچو ماه            آمـد بـرون، به یـاری آن شـاه بی‌سـپـاه

بی‌تاب چون دل از بر زینب فرار کرد            آمد چو طفل اشک روان، در کنار شاه


کای عمّ تاج‌دار! به خاک از چه خفته‌ای؟            برخـیـز از آفـتـاب بیـا تا به خـیـمه‌گـاه

نشنـیده‌ای مگر سخن عمه را چو من؟            تنـهـا ز خـیـمـه آمـده‌ای نـزد این سـپاه

هر کس که آب خواست دهندش به تیغ، آب            بازگرد سوی خیمه و آب از کسی مخواه

می‌گفت و می‌گریست، که دژخیمی از ستیز            تیـغـی حـوالـه کرد به آن مـاه دین پناه

آن طفل، دست خویش سپر کرد پیش تیغ            دست اوفـتـاد از تن مـعـصـوم بی‌گـناه

بی‌دست، جان سپرد به دامان عم خویش            چون ماهیِ به لُجّۀ خون مانده در شناه

می‌داد جان به دامن شاه الغـیاث گـوی            می‌کرد شاه تشنه به حیرت بر او نگاه

: امتیاز

زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : سید هاشم وفایی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن قالب شعر : غزل

عمو ببین به چه حالی رسیده‌ام اینجا            ز خـیـمـه‌گـاه به سویت دویده‌ام اینجا

تـمـام عـمـر کـم من نثار یک نفـست            نـفـس نـفـس زده‌ام تا رسـیـده‌ام اینجا


اگرچه کـودکـم اما مـعـیـن تو هـسـتم            نـوای بی‌کـسی‌ات را شـنـیـده‌ام اینجا

غـریبی تو به آتش کـشـیـده جان مرا            اگـر که آه ز سـیـنـه کـشـیـده‌ام ایـنجا

چه قابلی‌ست که افتد به پای تو دستم            که دل به راه تو از جان بریده‌ام اینجا

برای دیدن بـابـا دلـم بسی تنگ است            به خواب وصل، پدر را چو دیده‌ام اینجا

ز تـیـر حرمله پـرپر زدم، ولی شادم            که روی دامـن تـو آرمـیـده‌ام ایـنـجـا

نمی‌کـنم دگر احساس تـشـنگی، زیرا            ز شهد جـام شهـادت چـشـیـده‌ام اینجا

نوشت کلک «وفایی» که با شهادت خود            حــمــاســۀ دگـری آفــریـده‌ام ایـنـجـا

: امتیاز

زبانحال عبدالله بن الحسن با حضرت زینب سلام‌الله‌علیها

شاعر : وحید قاسمی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فاعلاتن فاعلن قالب شعر : چهارپاره

عـمـه تـا دیـر نـشـده بـذار بـرم            مثل تو دلـواپـسـم خـیلی بـراش

انـگـاری دیگه نـفـس نـمی‌کـشه            حرمله ببین چیکار کرده باهاش!


عــمـه جـانِ مـادرت بـذار بـرم            تا بـه دادِ زخـم پـهـلـوش بـرسم

سنگای بدی زدن، می‌خوام برم            بـه جـراحـتـای ابـروش بـرسـم

عمه خـواهش می‌کـنم بذار برم            شـبـیـه خودت حـالـم خـیلی بـده

تنها نیستم اونجا غـصه مُ نخـور            مـادرت هم تـوی گـودال اومـده

اگه دیر برم بـازم یتـیـم می‌شم!            بیـشـتر از عمو، پدر بوده برام

وقتی سایه‌ش نـباشه رویِ سرم            دنیا رو یه لحظه حتی نمی‌خوام

خیلی بَر خورده به غیرتم، ببین            اهل کوفه چی آوردن به سرش!

عـمـه جان اگه به مـوقـع نرسم            زیر چکـمـه‌های شمرِ پـیـکرش

فـدای چـشـات بـشم گـریه نکـن            تو هـوامو خـیلی داشتی همیشه

به جـون بـابـام قــسـم اگـه بـرم            عمو از دست تو دلخور نمی‌شه

: امتیاز

زبانحال سیدالشهدا علیه‌السلام در شهادت عبدالله بن الحسن

شاعر : سیدحمیدرضا برقعی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن قالب شعر : غزل

برادر تشت خون را لاله‌باران کرد، یادم هست            و بغض خویش را در سرفه پنهان کرد، یادم هست

صدا زد: رفتم اما با تو در هر حال خواهم بود            برادر! با تو تا هنگامۀ گودال خواهم بود


برادر پای حرفش ماند و با من در سفر آمد            برادر پا به پایم با همان خـونِ جگر آمد

برادر آن‌که شمشیرش خرافات جمل را کشت            شکوهش جبت و طاغوت جهان، لات و هبل را کشت

سخن فرمود با لب‌های قاسم، مرگ شیرین شد            و ثاراللّهی‌ام با خون عـبداللّه رنگـین شد

درون مقتل اینک لطف خود را بیشتر کرده            برایم دست خود را سایۀ سر نه، سپر کرده

بیا خواهر، ببین خون جگر بر خونم افزوده            شکست آن شیشۀ عطری که لبریز از حسن بوده

شمیمِ عطر او را در مشامم از ازل دارم            به عبداللّهِ آغوشم، حسن را در بغل دارم

عجب پیراهنی از دست خواهد رفت در بازار            که از بوی حسین آکنده، از عطر حسن سرشار

یکی شد پیکرم با او، تو هم این را روایت کن            شباب اهل جنّت را بیا با هم زیارت کن

تو هم مانند من دور از وطن هستی، بیا خواهر            اگر دلتنگ آغوش حسن هستی، بیا خواهر

شبیه کودکی‌هامان بساط گـریه برپـا کن            بیا یک بار دیگر چادرت را خیمۀ ما کن

بیا خواهر، بیا این حنجر کوچک سخن دارد            گـلوی سرخِ عـبداللّه آهـنگ حـسـن دارد

بیا خواهر که دارد از گلویش این دم آخر            صدای روضه می‌آید، صدای روضۀ مادر

: امتیاز

مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیه‌السلام

شاعر : مسعود یوسف پور نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع قالب شعر : غزل

آمد به میدان، لشکر غم را خبر کرد            از خیمه نه، از سن و سالش هم گذر کرد!

آه بــلــنـدش در دل آهـن اثـــر کــرد            کوچک نخوانش، این پسر کار پدر کرد


بغض جمل را بین دشمن شعله‌ور کرد            با نعرۀ ابن الحـسن عـزم خـطر کرد

مانند قاسم دشت را زیر و زبـر کرد            سقا شد آنجا که عمویش را نظر کرد

چـشم تـمـام خـیمه را ناگـاه، تر کرد            آمد جلو، خود را بلاگـردانِ سر کرد

اینجای مقتل عمه‌اش را خون جگر کرد            ارثیۀ زهراست، دستش را سپر کرد

: امتیاز

مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیه‌السلام

شاعر : اعظم سعادتمند نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع قالب شعر : غزل

با ما بگو: از رسم خاطرخـواه بودن            با جسم و با جان پیش‌مرگ ماه بودن

از پا گرفتن، قـد کشیدن در بر عشق            از ســوخـتـن آگـاه و نـا آگــاه بــودن


هنگام ظلمت مثل برق از جا جهیدن            در اوج طـوفـان یـارِ شـمعِ راه بودن

با ما که عمری در عزایش گریه کردیم            چـیزی بگـو از اشک بودن، آه بودن

ای نخلِ کم‌سالِ تناور، مهـربان باش            با دسـت‌های خـسـتـه از کـوتاه بودن

ای کـودک ده‌ ســالـۀ دشـتِ رسـیـدن            لـخـتـی بـگـو از راز عـبـدالله بــودن

: امتیاز
نقد و بررسی

مصرع اول بیت زیر صحیح نیست و گویا شاعر صرفا بخاطر رعایت وزن شعر وزن عبدالله بن الحسن را ده سال ذکر کرده است اما در روایات سن این نازدانه یازدهسال ذکر شده است!!

ای کـودک ده‌ ســالـۀ دشـتِ رسـیـدن            لـخـتـی بـگـو از راز عـبـدالله بــودن

زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : سید پوریا هاشمی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن قالب شعر : مربع ترکیب

در یـازده بـهـارم، تـنـهـا حـسـین گفتم            یاد حسن که کردم، یک یاحـسین‌ گفتم

عـمّه نـوازشـم کرد، زیرا حـسین گفتم            به تو عـمو نگـفـتـم، بـابـا حسین گفتم!


باید هـمه بـدانـنـد، در زیـر دیـن هستم

عـبداللـهـم ولی من، عبدالحـسین هستم

مانند قـاسم عـزمِ کـشـته شدن که دارم            در رگ‌رگ وجودم، خون حسن که دارم

گیرم زره ندارم! یک پیرهن که دارم!            جـای کـلاه‌خـودم، عـمامه من که دارم

بـگـذار مـن بـیـایـم تا راه حـل بـسازم

مثل حـسن بجـنگـم صدها جمل بسازم

بی اکبر و ابالفضل، دور تو بود خلوت            گفتی بمان به خیمه، گفتم عمو اطاعت

عمه مراقبم بود، با صد هزار زحمت            تنها زدی به میدان، آخر چقدر غربت!

دیدم به ‌قصد قتلت، لشکر به راه افتاد

تا پـیکـر شـریـفـت، در قـتـلگـاه افـتاد

بر پیکرت کـشیدم، با گریه پیکـرم‌ را            دادم نشان به عالم، آن روی دیگرم را

نـذر سـر تو کـردم، دسـتان لاغـرم را            بازو شکست و دیدم‌ بازوی مـادرم را

شکر خدا که من هم، پای تو جان سپردم

دیدی که من دلیرم! دیدی به درد خوردم!

: امتیاز

زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : علی انسانی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فاعلاتن فاعلن قالب شعر : مثنوی

آمـدم تـا جـان کـنــم قــربــان تـو            پـیـش تـو گــردم بــلاگـردان تـو

در حـرم دیـدم که تـنـهـا مـانده‌ام            همرهان رفـتـند و من جا مانده‌ام


رفـتی و دیـدم دل از کـف داده‌ام            خوش به دام عقل و عشق افتاده‌ام

عقل آن سو، عشق این سو می‌کشانْد            از دو سو، این می‌کشانْد، آن می‌نشانْد

عقل گفتا: صبر کن، طفلی هنوز            عشق گفتا: کن شتاب و خود بسوز

عقل گفتا: هست یک صحرا عدو            عشق گفتا: یک‌تـنـه مـانـده عـمو

عقـل گـفتا: روی کن سوی حـرم            عشق گفتا: هان! نیُـفـتـی از قـلـم

عـقل گـفـتا: پـای تو باشد به گِـل            عشق گفت: از عاشقان باشی خجل

عـقل گفتا: نی زمان مستی است            عشق گـفتا: موسم بی‌دستی است

راهی‌ام چون دید، عقل از پا نشست            عشق، دست عقل را از پشت بست

خـاطـر افـســرده‌ام را شــاد کـن            طـائــر روح از قـفــس آزاد کـن

هـم دهـد آغـوش تـو بــوی پــدر            هم بُوَد روی تو چون روی پـدر

بـیـن ز عـشـقـت سـیـنـۀ آکـنـده‌ام            در بـرِ قـاسـم مـکـن شـرمـنـده‌ام

من نخـواهـم تا به گردت پر زنم            آمـدم، آتـش به جـان یکـسـر زنم

دوست دارم در رهت بی‌سر شوم            آن‌قَـدَر سـوزم که خاکـسـتر شوم

مُهـر زن، بر برگۀ جـانـبـازی‌ام            وای مـن! گـر از قـلـم انـدازی‌ام

هست، بعد از نیستی، هستی من            شاهـد عـشـق تو، بـی‌دسـتـی من

گو شود دست من از پـیکـر جدا            کی کنم دامـان عـشقـت را رهـا؟

: امتیاز

مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیه‌السلام

شاعر : محسن حنیفی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن قالب شعر : غزل

بارگاهی که شده عرش خدا کَـفش‌کَـنش            لـشکـری پـای نـهـادنـد به روی بـدنـش

این حسین است که مانده است تنش روی زمین؟!            یا روی خاک، به لب آمده جان حسـنش


یـک‌ نـفـر درصـدد غـارت عـمـامـۀ او            یک نـفـر آمـده تـا کـه بـبـرد پـیـرهـنش

دور تا دورِ حـرم دسـت حـرامی‌هـا بود            وارد معـرکه شد شیر یل صف شکـنش

رجـز شـیر جـمل نعـرۀ مـستـانۀ اوست            یاحسن بود که می‌ریخت ز کنج دهـنش

آمد و داشت به لب آیۀ "فَـاخْلَعْ نَعْـلَـيْك"            گفت سیناست همین سیـنۀ غرق محـنش

بی‌وضو آنکه نبرده است دمی نام عمو            بود با شمر درآن مهـلکه روی سخـنش

به ادب نافـه‌گـشایی کن ازآن زلفِ سیاه            جای دل‌های عزیز است به هم بر مَزَنَش

بود آن لحـظه دعای لب عـطـشان عمو            که میان دل خود داشت غـم یـاسـمـنـش

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش            می‌سپارم به تو از دست حـسود چمنش

وای از بال و پرش، رفت به غارت با تیغ            وای از حنجره‌اش، حرمله شد راهزنش

وطن آغوش حسین است، خوشا عبدالله            لاأقل جان نسپرده است به دور از وطنش

: امتیاز

زبانحال عبدالله بن الحسن با حضرت زینب سلام‌الله‌علیها

شاعر : محمدجواد شیرازی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن قالب شعر : مثنوی

گرچه تنهاست عمو جان و سراپا خشمم            عمه جان، هرچه بگویی تو به روی چشمم

به شهـیـدان حـرم، دلهـره دارم نـرسم            دست من را تو گرفتی که به یارم نرسم؟!


ای که عزّت همه‌اش در نظر رحمت توست            آن چه خیر است برایم به خدا حکمت توست

خودت ای عمۀ سادات بگو تا چه کنم؟!            بغض پنهان شده در بین گلو را چه کنم؟!

عمویم روی تراب است، به خود می‌پیچد            جگرش تشنۀ آب است، به خود می‌پیچد

بنـشـیـنم ز تـنـش پیرهـنش را بدرند؟!            رمقِ آخـر مـانـده به تنـش را ببـرند؟!

گرگ‌ها دور تن محـتضرش ریخته‌اند            چند تایی ته گـودال، سـرش ریخـته‌اند

آه... عـمـامـۀ جـدش ز سـرش افـتـاده            شمر با خـنجر کـندش شده است آماده

به پرستوی زمین‌گـیر و اسیر اذن بده            دست خود را کمی آرام بگیر، اذن بده

من نمردم که کسی سنگ به سویش بزند            نانجـیـبی برسد، دست به مـویش بزند

حرمله، شمر، سنان، خولی و اخنس، همه را            دور سازم، برهـانم پـسـر فـاطـمـه را

دست خود را جلوی تیغ سپر می‌سازم            سـر خود را به فـدای سـر او می‌بـازم

عـمه جان، تاب ندارم که بمـانم دیگر            می زنـم مثل ابالفـضل به قـلب لـشگـر

جد من، شیر اُحد، حیدر خیبر شکن است            ذکر طوفانی من ذکر أنا ابن الحسن است

رفـتـم و در دل گـودال دلـیـری کـردم            بین روبه صفـتان یک تنه شیری کردم

تا که خـنـجـر نـخـورد بر بـدن ثارالله            قـطع شد دست من و ناله زدم وا اُمـاه

ایـسـتـادم به روی پنجـه، روی پاهـایم            حـرمـله دوخـت تـنم را به تن مـولایم

نام بابا حـسـنـم بـین گـلـو... جان دادم            چه یـتـیـمانه روی پای عمو جان دادم

آه عمه بنگر، روضه چه مبسوط شده            خون من با پـسر فاطـمه مخـلوط شده

: امتیاز

زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : وحید قاسمی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن قالب شعر : غزل

عـمـو رسیـدم و دیـدم؛ چـقدر بلوا بود            سـر تـصـاحـبِ عـمـامـۀ تو دعـوا بود

به سختی از وسط نـیـزه‌ها گـذر کردم            هزار مـرتـبه شکـر خـدا کمی جا بود


عمو چقـدر لبِ خـشکـتـان ترک دارد            چه خوب می‌شد اگر مشک آب سقا بود

زنی خمیده عمو رد شد از لبِ گودال            نگـاه کـن؛ نـکـنـد مـادر تو زهـرا بود

برای کـشـتن‌تان تـیـغ و نـیـزه کـم آمد            به دست لشگریان سنگ و چوب حتی بود

تمام هوش و حواس سپاه کوفه و شام            بـه فـکـر جـایـزۀ بــردن سـر مـا بـود

بلند شو؛ که همه سوی خیمه‌ها رفـتند            من آمدم سـویِ گـودال، عـمه تنها بود

: امتیاز

مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیه‌السلام

شاعر : علی اکبر لطیفیان نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مفتعلن فاعلن مفتعلن فع قالب شعر : غزل

غیرت خاکسترش رنگ دگر داشت            شعـلۀ بال و پرش میل سفـر داشت

آن که در این یـازده سـال یـتـیـمـی            تا که عـمـو بود انـگـار پدر داشت


از چه بـمـانـد در این خـیـمۀ خالی            آن که ز اوضاع گودال خبر داشت

گفت: به این نیزۀ خشک و شکسته            تکـیه نمی‌زد عـمـو یار اگر داشت

رفـت مـبادا بگـویـنـد غـریب است            یا که بگویند عمو کاش پسر داشت

در وســط بُـهـت دلــشـورۀ زیـنـب            شکر خدا دست، یعنی که سپر داشت

: امتیاز

زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : آرش براری نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع قالب شعر : غزل

دارد سرش را می‌بُرد در پیـش رویم            ای عمه می‌خواهم روم پیـش عـمویم

باید عـمـوجـان در مـسـیـر تو بمـیرم            جـای دگر مُردم به بـابـایم چه گویم؟


مثـل هـمیـشـه بـاز می‌آیـم بـه سـویت            بی‌سـابـقـه است اما نـمی‌آیی به سویم

از بس که در آغوش تو بودم عموجان            فرقی ندارد با تو دیگر عـطر و بویم

جـام بـلا را دادی ای سـاقی به قـاسم            راضی نـشو چیزی نـباشد در سبـویم

گر نیستم شیب الخضیب اما عمو جان            مانند مویت غرق در خون است مویم

شکر خـدا تـیر سه شعبه راحـتم کرد            از بغض چندین سال مانده در گـلویم

امروز اگر جـانـم برای تو نمی‌رفـت            روز قـیـامـت پـاک می‌رفـت آبـرویم

می‌خـواسـتـم آخـر بـرای تـو بـمـیـرم            دیــدی بــرآورده شـد آخــر آرزویــم

: امتیاز

مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیه‌السلام

شاعر : وحید قاسمی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن قالب شعر : غزل

باز هم با اشتیاق و دور از فکر و خیال            محضِ کسبِ فیضِ عرفانی فراهم شد مجال

زیرِ خیمه‌گاهِ روضه، تا قیامت جایِ فرش            پر گشوده جبرئیل و صد ملَک گسترده بال


نامهٔ اعمالمان را داده عـمری شستـشـو            محو کرده معصیت‌ها را همین اشکِ زلال

ذکر ما از کودکی تا به کهنسالی؛ حسین            ای خوشا عمری که اینجا می‌رود رو به زوال

در حسینی بودن و در جان سپردن پایِ عشق            هیچ تعریفی ندارد قدّ و قامت، سنّ و سال

تا قیامت، کربلا، روز دهم، اثـبات کرد            پایـبـندِ حق شدن بسیار دارد قـیل و قال

آنچـنان آمـد به مـیدان یـادگـار مـجـتـبی            شد زبانِ شعرم از این جرأتِ جانانه، لال

تیغِ شمشیر آمد و وقتی که شد دستش جدا            آمد و انداخت دورِ گردنش غیرت، مدال

آن به آن ذکر لبش شد؛ لا أُفارِق عمّی و            در دلِ گودال جان داد عاقبت این نونهال

بارِ خود را با شهادت بست و نامش ثبت شد            در مـیـانِ نـام هـفـتـاد و دو یـارِ ایـده‌آل

بود عـبـدالله و خـون در راهِ ثـارالله داد            پایِ فرزندانِ زهرا مال و جان را بیخیال

ذکر ما هم کاش باشد لا أُفـارِق مِنْ امام            دور بودن از امامِ عصرمان باشد ملال

عهد می‌بـندیم در روضه شبـیه مهـزیار            بی‌حضورش؛ زندگی باشد برایمان محال

بر لبِ منجی هنوز آوایِ "هَل مِن ناصر" است            دستِ بیعت می‌دهیم امشب بدونِ شرحِ حال

حالمان معلوم! می‌سوزیم از داغِ حسین            می‌رسد تا که نمانَد خونِ جـدّش پایـمال

انتـهـایِ راهِ عـاشـوراست آغازِ ظهـور            جـا نـمـانـیـم از سپـاهِ انـتـقـامِ بی‌مـثـال!

: امتیاز